تبليغاتX
بچه های گل بروجرد

بچه های گل بروجرد

گفتي دوست‌ات دارم و رفتي . من حيرت كردم . از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق . با خود گفتم هرگز دوست‌ات نخواهم داشت . گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم . و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود .

جاي خلوتي بود . وسط نيستي . گفتي : هستم ، نگريستم ، اما چيزي نبود . گفتم : نيستي . باز گفتي : هستم . بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه نيستي ، اينجا جز من كسي نيست . بعد انگار گرماي تو در دل ام ريخت . من داغ شدم ، گر گرفتم تا گيج شدم . بعد لبخندي زدي و من تسليم شدم . گفتم : هستي ، تو هستي ! اين من هستم كه نيستم . گفتي : غلطي . و اين هنوز پيش از قصه‌ي دست هاي تو بود .

وقتي رفتي اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهاي هجر باران شوق مي‌باريد و اين تكه گوشت افتاده در قفس قفسه‌ي سينه‌ام را آتش مي‌زد . و من ذوب مي‌شدم و پروانه‌ها نه ، فرشته‌ها حيرت مي‌كردند و اين وقتي بود كه هنوز دست‌هايت انگشتانم را نبوييده بودند .

يك شب كه ماه بدر بود و چشم‌هايم را گشوده بودم تا با اشتياق به هر چه كه دل‌اش مي‌خواهد خيره شود ، تو شرم نكردي و ناگهان با انگشتان دست‌هايت هجوم آوردي تا دست‌هايم را فتح كردي . انگشتان‌ات بر شانه‌ي انگشتان‌ام تكيه زدند و در آغوش آن‌ها غنودند . تو ترانه‌ي عاشقانه مي‌سرودي ، من اما همه ترس شده بودم . چيزي درون‌ام فرياد مي‌كشيد . چيزي شعله ور مي‌شد . شراره‌هاي عشق مي‌سوزاند و خاكستر مي‌كرد و همه از انگشتان تو بود . من نيست شده بودم . گفتي : حال چگونه است ؟ گفتم : تو همه آب ، من همه عطش . تو همه ناز ، من همه نياز . تو همه چشمه ،‌ من همه تشنگي . گفتي : تو هم‌چنان غلطي . و اين هنوز پيش از قصه‌ي نگاه تو بود .

فرشته‌اي پر كشيد تا نزديك‌تر آيد و در شهود با ماه انباز شود . من به خاك افتادم . ناخن‌هايم را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي . گفتي :‌ برخيز ! گفتم : نتوانم . بعد ناگهان چشم‌هايت تابيدند و من تاب از كف دادم . مرا طاقت نگريستن نبود . اما توان گريستن بود . بعد تو اشك‌هايم را از گونه‌هايم ستردي . فرشته پيش‌تر آمده بود. من گويي در چيزي فرو مي‌رفتم . گفتم :‌ اين چيست ؟‌ گفتي : اندوه ! اندوه ! بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه كردي .فرشته از حسادت لرزيد و بال‌هايش از حسادت من لرزيد و بال‌هايش از التهاب عشق من سوخت . گفتي : حال چگونه است ؟ ديگر حالي نبود . عاشقي نبود . عشقي نبود . فرشته‌اي نبود . هر چه بود تو بودي . بعد تو لبخند زدي و گفتي :‌

چنين كنند با عاشقان .


این کتاب رو مصطفی مستور نوشته،

مجموعه‌اي از چند داستان كوتاه راجع به عشق ، زندگي ، مرگ و …

اين قسمت پيش درآمد داستان اول ( چند روايت معتبر درباره‌ي عشق ) اين كتابه .

پیشنهاد میکنم حتما بخونین.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:37  توسط شاهین  | 

 

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستایى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعداً اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى!
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 1:5  توسط شاهین  | 

 

 

خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت و شلوارنخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند.

مرد به آرامی گفت: "مایل هستیم رییس را ببینیم." منشی با بی حوصلگی گفت: "ایشان تمام روز گرفتارند." خانم جواب داد: "ما منتظر خواهیم شد."

منشی ساعت ها آن ها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد.

منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود. هر چند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت: "شاید اگر چند دقیقه ای آنان را ببینید بروند."

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سری تکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه و کت و شلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

خانم به او گفت: "ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم."

رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود و یکه خورده بود. با غیظ گفت: "خانم محترم ما نمی توانیم برای هر کسی که به هاروارد می آید و می میرد،بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم اینجا مثل قبرستان می شود."

خانم به سرعت توضیح داد: "آه، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم."

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: "یک ساختمان! می دانید هزینه یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است."

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.

زن رو به شوهر کرد و گفت: "آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟" شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سردرگمی و حیرت بود.

آقا و خانم "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفورنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را بر خود دارد.

دانشگاه استنفورد،

یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:45  توسط شاهین  | 

لئوناردو داونچي موقع كشيدن تابلو شام آخر دچار مشكل بزرگي شد مي بايست خوبی را در شكل عيسي و بدي را در شكل يهودا (يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند )تصوير مي كرد.  كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت جوان را به  كار گاهش دعوت كرد و از چهره اش اتود ها و طرح هايي برداشت كرد.
سه سال گذشت وتابلو  شام آخر تقريبا تمام شده بود اما داونچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي اورد كه نقاشي ديواري را زود تر تمام كند
نقاش پس از روزها جست و جو جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت.به زحمت ازدستيارانش خواست او را تا كليسا بيا ورند چون ديگر فرصت  براي طرح برداشتن از او نداشت
گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است به كليسا آوردنددستياران سر پا نگّّّّّه اش داشتند در همان وضع داونچي از خطوط بي تقوايي  گناه و خود پرستي كه به خوبي بر ان چهره نقش بسته بود نسخه برداري كرد
وقتي كارش تمام شد گدا (كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود) چشم هاش را باز كرد ونقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت : من اين تابلو را قبلا ديده ام .
داونچي شگفت زده پرسيد : كي؟
سه سال قبل پيش از اينكه همه چيزم را از دست بدهم موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم زندگي پر از رويايي داشتم  و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم.

خوبی و بدي يك چهره دارند همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند.

بر گفته از رمان دوشیزه پریم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 22:3  توسط شاهین  | 

جنگ سرد بين امريکا و شوروي سابق تاثيرات مثبت زيادي بر پيشرفت تکنولوژي داشت. دانشمندان امريکا و روسيه هر دو مجبور بودند به سختي کار کنند تا برتري کشورشان نسبت به کشورهاي ديگر را نشان دهند. اما آنها معمولاً روش هاي متفاوتي را انتخاب مي کردند. بنابراين، معمولاً به اختراعات خوبي ختم مي شد. اينجا ديدگاه دانشمندان روسي و امريکايي را براي مقابله با مشکل نوشتن در فضا مي خوانيم.وقتي ناسا براي اولين بار شروع به فرستادن فضانوردان کرد آنها به زودي دريافتند که خودکار آنها در جايي که جاذبه زمين صفر است، نمي نويسد. براي غلبه بر اين مشکل ، دانشمندان ناسا مدت ده سال و حدود 12 ميليارد دلار صرف کردند تا خودکاري را بسازند که در فضا بتوان با آن نوشت. اين خودکار همچنين مي توانست وارونه و در درجات مختلف دما از زير صفر تا 300 درجه سانتي گراد بنويسد. براي چنين مشکلي، روس ها به راحتي از يک مداد استفاده کردند!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:32  توسط شاهین  | 

پرموترين مرد چين که يک نماد پاپ در جامعه امروز چين است و لقب «کينگ کونگ» را براي خود انتخاب کرده مي خواهد جزء حمل کننده هاي مشعل المپيک 2008 پکن باشد.

يو ژن هوان که در استان ليائونيگن در شمال شرق چين زندگي مي کند، مي گويد که شهرت او دليل کافي است که وي جزء 21880 نفري شود که قرار است مشعل المپيک را طي يک سفر 85 هزار مايلي خود در سال آينده حمل کنند. «من دلم مي خواهد جزء حمل کننده هاي مشعل باشم، اين يک افتخار براي من است... المپيک به تمام مردم چين تعلق دارد، مردم عادي يا آنها که شايد خيلي عادي نباشند، پس من هم حق دارم که دلم بخواهد در اين ميان جزء حمل کننده هاي اين مشعل باشم، حتي براي چند متر.»

اين مرد سي ساله چيني که خواننده آهنگ هاي راک است چند سال عنوان پرموترين مرد جهان را در اختيار داشت، اما اخيراً اين عنوان را به دو برادر مکزيکي واگذار کرده است.

يو که از زمان تولد دچار پرمويي در تمام نقاط بدنش بوده است، مي گويد که اين وضعيت باعث مي شود که وي يک نامزد ايده آل براي حمل مشعل باشد. در واقع او خود را سمبل گروهي از افراد طبيعي مي داند که شايد خيلي ظاهر طبيعي نداشته باشند.

وي در عين حال معتقد است که شهرت وي هم مي تواند يک عامل مهم و تاثيرگذار در انتخابش باشد. «من آدم مشهوري هستم، چه در چين و چه در خارج آن، در ضمن تجربيات من به عنوان يک انسان که با مشکلات زيادي روبه رو شده و بر آنها فائق آمده مي تواند دقيقاً تجسم شعار المپيک «براي پيروز شدن تلاش کن» باشد.»

يو در سال 2004 تحت عمل جراحي قرار گرفت تا موهاي درون گوش وي که مانع از خوب شنيدن او مي شد از گوشش خارج شود.

جالب اينکه ژينگ آئويي ژيمناست مشهور چين هم جزء حاميان وي است. آئويي که در المپيک سيدني جزء تيم قهرمان جهان چين بوده، مي گويد؛ «به نظر من او سمبل شجاعت و پشتکار مردم چين در مقابله با سختي ها و ناملايمت هاي زندگي است. من تمام تلاش خودم را مي کنم تا به او کمک کنم به هدفش برسد.»

اگرچه 96 درصد بدن يو با مو پوشيده شده اما او ديگر پرموترين مرد جهان نيست و حالا نام هاي ويکتور (لاري) و گابريل (دني) و راموس گومز از مکزيک که 98 درصد بدن آنها با مو پوشيده شده است در کتاب رکوردهاي گينس عنوان پرموترين مردان جهان را در اختيار دارند.

تمام اين افراد دچار بيماري «هيرسوتيسم» هستند که ناشي از افزايش هورمون جنسي در بدن و بالا بودن حساسيت فوليکول هاي مو به اين هورمون ها است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:52  توسط شاهین  | 

خانم يانگوم مي‌گويد: پس از بررسي‌هاي زياد به اين نتيجه رسيدم كه:
1- هر بار فوتبال ايران در ميادين بين‌المللي با شكست مواجه مي‌‌شود، مسئولان به دنبال مقصر مي‌گردند، اما مسئولان ايراني مي‌دانند كه پس از هر ناكامي، مردم پس از مدتي آن را فراموش مي‌كنند و ديگر از ستاره‌هاي خود نمي‌پرسند كه دلايل شكست چه بود؟
2- اين‌كه مربي ايراني و يا خارجي سكان هدايت تيم ملي را برعهده بگيرد، تفاوتي نمي‌كند، از زمان محمد مايلي كهن و ويرا، ايويچ، جلال طالبي، بلاژويچ، برانكو، شاهرخي، امير قلعه‌نوعي كه گويا ژنرال فوتبال ايران است، هميشه انتقاد بر آنها بوده، گويا مربيان تيم ملي هميشه با كابوس انتقاد دست و پنجه نرم مي‌كنند.
3- متوجه شدم كه تعدادي از بازيكنان تيم ايران، مراقب ساق‌هايشان بودند تا در مسابقات باشگاهي از آن استفاده كنند.
4- از آنجا كه با نيمي از تيم كره‌جنوبي با نام «نيم‌كره» وارد رقابت‌ها شده بوديم، آنها فكر مي‌كردند كه به راحتي مقابل ما پيروز خواهند شد.
5- مطمئنم كه اگر پيرمردي به نام «علي دايي» در تيم ملي حضور داشت، آنان به راحتي به فينال مي‌رسيدند و از مالزي هم يك آبكش درست و حسابي درست مي‌كردند. آهاي دايي كجايي كه يادت بخير.
يادم مي‌آيد سال گذشته كه مجموعه جواهري در قصر در مراحل دوبله بود، من هم به ايران آمدم، همه انتظار داشتند تيم در جام‌جهاني نتيجه بگيرد، اما نگرفت و نوك انتقادات بر آقاي گل جهان نشانه رفت، مهاجماني كه روي نيمكت بودند، گفتند اگر ما بوديم چنين و چنان مي‌كرديم، اما در همين مسابقات، اصلا مهاجمان ايران گل نزدند! در واقع ايران بدون مهاجم بود.
6- يك سري بازيكن به عنوان جهانگرد روانه مالزي شدند تا از اين كشور زيبا ديدن كنند، فوتباليست‌هايي كه حتي يك دقيقه هم فرصت بازي به آنها داده نشد.
7- اگر هوا آفتابي بود، ايرانيان بازي‌هاي خوبي از خود به نمايش مي‌گذاشتند.
8- اگر فلفلي به نام كعبي بازي مي‌كرد، تيم بهتر نتيجه مي‌گرفت. كاش شبكه دوم بازي‌ها را تحت پوشش قرار مي‌داد، چون مجموعه من هم از اين شبكه پخش مي‌شود.
9- متوجه شدم اگر تعداد مشاورين تيم ملي كمتر از 15 نفر بود، حتما قهرمان مي‌شد.
10- اگر شبكه سوم از تيم ملي انتقاد نمي‌كرد، تيم تا پاي فينال مي‌رفت.
11- اگر پس از پيروزي ايران بر مالزي از اميرخان قلعه‌نوعي تشكر مي‌كردند، كره را در همان 90 دقيقه شكست مي‌داديم.
12- اگر سريال جواهري در قصر پخش نمي‌شد، فوتباليست‌هاي ايراني هم دلشان براي يانگوم كره‌اي نمي‌سوخت و كره را شكست مي‌دانند، اگر ايران، با عربستان يا ژاپن در اين مرحله بازي مي‌كرد، حتما پيروز ميدان خارج مي‌شد، مطمئن باشيد.
13- اگر دل ايراني‌ها به ستاره‌هاي ميليون دلاري‌شان خوش نبود، حتما قهرمان مي‌شدند.
14- اگر فوتبال ايران رييس فدراسيون و اساسنامه مورد تاييد فيفا داشت حتما ايران بهترين تيم آسيا مي‌شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:11  توسط شاهین  | 

  1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن

  2. سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند

  3. وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

  4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

  5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد

  6. همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين

  7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين

  8. روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين

  9. وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين

  10. از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه

  11. در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين

  12. به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين

  13. وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين

  14. وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين

  15. موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين

  16. ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين

  17. بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

  18. شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين

  19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين

  20. وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته

  21. صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين

  22. روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين

  23. وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده

  24. وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

  25. چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين

  26. بادکنک بچه ها رو بترکونين

  27. مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين

  28. وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد

  29. بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

  30. کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره )

  31. ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

  32. توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

  33. هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره )

  34. حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

  35. نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

  36. دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

  37. عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

  38. پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

  39. با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

  40. شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

  41. موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

  42. توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

  43. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

  44. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

  45. توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

  46. جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين

  47. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

  48. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

  49. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

  50. ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 2:41  توسط شاهین  |