تبليغاتX
بچه های گل بروجرد

بچه های گل بروجرد

 

 

کعبه عشق حسین (ع)

حاجی آن روز سوی کعبه روند بود ولی

کعبه عشق تو از دادن جانت پیدا است

                                               (شیهد بلخی)

منم تسلیت می گم این ایام ر و.ایشالا که ازش استفاده ی کافی و بکنیم.

و...

متاسفانه اینم ایام محرم واسه بعضیا......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 22:3  توسط   | 

"زمستان"

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

 

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم،

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... ای!

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

 

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور،

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

 

نه از رومم نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

حریفا! میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

حدیثی گر شنیدی، قصه ی سرما و دندان است.

 

من امشب آمدستم وام بگزارم،

حسابت را کنار جام بگذارم.

 

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:44  توسط فروزان  | 

 

تو باز خواهی گشت
به خاطر همان دستان گرم
و به خاطر حرفهایی که پنهان ماند
در پس کوچه نجابت
تو باز خواهی گشت
حتی اگر من  در آغاز آن خیابان
 به انتظارت نمانده باشم
و بدان !
یک گل ،
یک نسیم ، 
و بارش بیشرمانه باران 
و یا شاید
 زمزمه عاشقی در گوش معشوق
مرا با تو همراه سازد
باورکن تو باز خواهی گشت
درست در زمانی که برگی زرد
مرا به  تو پیوندی تازه  دهد !
و دستانت
  برای همیشه مهمان دستانم خواهد شد...
 

 (راستی وب خودمم اپ کردم.خواستین یه سر بزنین.هر چند حسابی خشک شده)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:21  توسط   |