تبليغاتX
بچه های گل بروجرد

بچه های گل بروجرد

 

سلام

الان كه دارم اين متن و اپ مي كنم فكر كنم تا شصت هفتاد روزه ديگه كسي اين متن و نخونه.ماشاالله همه بچه درس خون وپر مشغله و.....بگذريم.نمي خوام پر حرفي كنم.فقط مي خواستم بگم كه اقا ما رفتيم.ببخشيد كه جاتون و تنگ كردم.ديگه دارم رفع زحمت مي كنم.خوش گذشت.وب جالبي بود و هست.ايشالا بهتر هم ميشه.دلم واسه همتون تنگ مي شه.فقط دلم مي خواد سكوت كنم.اصلا حرفم نمياد.تو عمرا اپ به اين مزخرفي نديدم.بي خيال.اقايون/خانوما/با اجازه.ما رفتيم.خداحافظظظظظظظظظظ

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:6  توسط   | 

فقط يک حس و حاله ساده است
يک حس و حالِ عجيب
يک حس و حالِ قشنگ
مثل خيره شدن در خوابِ پرده و پرچين و آينه!
حالا پرده و پرچين و آينه،
چه ربطی به رويای آدمی دارند
من نمی‌دانم!
هر چه بيايد، آمده است، می‌آيد.


نه دستِ من است
که پل‌های پشتِ سرِ ستاره را بشمارم،
نه تو از اين ترانه به احوالِ آينه خواهی رسيد،
فقط بايد گذاشت و رفت و را ه به منزلِ دريا بُرد!
اهلش هستی؟


آن چه برای من از ميلِ رفتن مهم‌تر است
نان و چراغ و چيزهای چندانی نيست،
راستش اين روياها
آن‌قدر پيشِ پا افتاده‌اند
که دست از سرِ احوالِ آدمی برنمی‌دارند،
حالا سال‌هاست که به اين آينه عادت داريم،
عينِ آينه می‌آييم و شبيهِ ستاره می‌شکنيم.
خُب، هر کس به راه خويش!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:50  توسط   |