تبليغاتX
بچه های گل بروجرد

بچه های گل بروجرد

The most selfish one letter word: "I"

Avoid it.

 

The most satisfying two-letter word: "WE"

Use it.

 

The most poisonous three-letter word: "EGO"

Kill it.

 

The most used four-letter word: "LOVE"

Value it.

 

The most pleasing five-letter word: "SMILE"

Keep it.

 

The fastest spreading six-letter word: "RUMOUR"

Ignore it.

 

The hardest working seven-letter word: "SUCCESS"

Achieve it.

 

The most enviable eight-letter word: "JEALOUSY"

Distance it.

 

The most powerful nine-letter word: "KNOWLEDGE"

Acquire it.

 

The most essential ten-letter word: "CONFIDENCE"

Trust it.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 8:32  توسط شهاب  | 

چند تا عکس از بی بی سی گرفته بودم مربوط به فوتبال بانوان بین تیم پاکستان و افغانستان

عکس های جالبی بودند. شادی واقعی بین بازیکنان افغانستان بعد پیروزی را ببینید.

چیزی که برای من جالبه دیدگاهیه که اکثرا نسبت به همسایه های شرقی داریم. یعنی زنانی با لباس های خاص که حتی صورتشون هم دیده نمیشه! ولی توی این 2 تا عکس خیلی راحت میشه فهمید که چقدر بازیکنان دو تیم آزاد هستند حتی برای اینکه نوع پوشش شون را خودشون انتخاب کنند. عکس اول را ببینید. 4 بازیکن با شلوار ورزشی اند و یکی از اون ها شورت ورزشی پوشیده. همه پیراهن آستین کوتاه پوشیدند. الان عکس دوم را ببینید. دلیلی ندارد کسی که از نظر مذهبی کمی سرسخت تره ورزش نکنه؛ توی این عکس هم میشه دید چندتا از بازیکنان افغانستان دستمال سر بستند و عکس زیر را هم ببینید که یکی از بازیکنان با روسری وارد میدان شده.

بریم سراغ بازیکنای خودمون!

دو عکس پایین از تیم ملی فوتبال بانوان ایران را ببینید و با همسایگان عقب افتاده و بدبخت (به قول خودمون!) مقایسه کنید:

زره جالبی پوشیدن مگه نه!؟ می دونید چرا این حرف را زدم؟ عکس دوم را ببینید. هر لباسی را اینطور بکشید یا پاره میشه یا یه جایی از بدنش دیده میشه.

راستی احمدی نژاد قرار بود اجازه حضور خانوم ها رو هم به ورزشگاه صادر کنه؟ پس چی شد؟ یعنی فقط هر 4 سال یه بار خانوم هامی تونند مثل این خانم بروند فرنگستان تا دو سه تا باخت تیم ملی رو ببینند و برگردند؟ تازه اگه جام جهانی رفته باشه!

هیچ حرفی برای این مقایسه نمی مونه! عکس های قبلی نه مال تیم های اروپایی بود و نه مال کشورهای غیر اسلامی.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:54  توسط نوید  | 

همزاد

مهری یلفانی

به ياد غزاله عليزاده

"زندگى رسم خوشآيندى است."

سهراب سپهری

شش سال و پنج ماه و سه روز از استخدامش مى‌گذشت كه حكم اخراجش را به دستش دادند. در يك روز بهارى که درختان پس از يك سرماى هشت نه ماهه در فاصله يكى دو روز آفتاب و گرما برگ باز کرده بودند و شهر ناگهان چهره عوض كرده بود، ركسى سوار بر اتوبوس، جاده خلوت را پشت سر ‌گذاشت و از كنار پارك معهودش گذشت. آرزويى گم در دلش جوانه زد، "كاش مجبور نبودم به سر كار بروم. همين جا پياده مى‌شدم و تا ظهر و شايد هم عصر را لابلاى اين درختان مى‌گذراندم." در محوطه وسیعی كه درختان مثل ديوارى سبز آن را احاطه كرده بودند، زمين پوشيده از چمنی سبز بود. آسمان آبى هم در يكدستى دست كمى از زمين سرسبز نداشت. لحظاتى بعد اتوبوس از كنار پارك گذشت و اين سوى وآن سوى، ساختمان‌هاى پراكنده، درخت‌هاى پراكنده و وسائط نقليه در ديدرس نگاهش بودند. ركسى آرزوى محالش را از ياد برد. به روز درازى كه در پيش داشت، فكر كرد. كتابى كه در دستش باز بود، روى زانويش رها شد. خستگى پيشرس را در همه اندامش حس كرد. كابوس بيكارى هم مثل ابر تيره‌اى در آسمان ذهنش چهره نشان داد. اما آن را از خود راند.

بيش از شش سال بود كه در اين كارخانه كار مى‌كرد. همه جاى آن را مثل خانه خودش مى‌شناخت و با آن الفتى ديرينه پيدا كرده بود. الفتى كه گاه و بى‌گاه جايش را به نفرتى ناگفته مى‌داد. و باز خوشحال بود كه كار مى‌كند و درآمد دارد. دستش در خرج كردن دراز است و همين، رضايتى پنهانى و غرورى آشكار به او مى‌داد.

چنان بر كار سوار بود كه مى‌توانست با چشم بسته کارکند. اگر كابوس دستگاه خودكار رهايش مى‌كرد، شايد با چشم بسته كار مى‌كرد. اما كابوس او را وامى‌داشت كه دقت كند، مبادا كه جايى از كار عيب داشته باشد. رئيس مربوطه و رئيس بالاتر و مدير كارخانه از كارش رضايت داشتند. اما دوسال بود که دستمزدش را اضافه نكرده بودند. دلايلشان لابد كافى بود؛ بحران اقتصادى و، و، و. و او اعتراضى نكرد. در واقع هيچ كس اعتراض نمى‌كرد. همين بود كه بود. غول دستگاه خودكار كه قرار بود بيايد و جاى آنان را بگيرد، حق اعتراض را از آنان گرفته بود. صحبت از دستگاه را از همان روزهاى اول استخدام شنيد. وقتى كه براى مصاحبه رفته بود، آقاى اسپنسر كه حالا همه او را فرانك صدا مى‌زدند و ركسى هم به تبعيت از ديگران او را فرانك مى‌خواند؛ به او گفت كه كارخانه يك دستگاه ماشين خودكار براى برچسب زدن به شيشه‌ها سفارش داده است. استخدام شماهم موقتى است. اما هيچ نمى‌شود پيش بينى كرد كه دستگاه كى وارد مى‌شود.

ركسى كار را با دلهره و كابوس شروع كرد. سرپرست كه مرد ميانه سالى از اهالى آسياى جنوبى بود و مدت‌ها بود كه در اين كشور زندگى مى‌كرد؛ در هرفرصتى به او گوشزد مى‌كرد كه در كار دقت كند. با لهجه‌اى كه فهم آن براى ركسى كه تازه به اين كشور آمده بود، مشكل بود، كلماتى را پشت سر هم قطار مى‌كرد. ركسى گيج و ترس زده نگاهش مى‌كرد و خيال مى‌كرد از ماشين خودكار صحبت مى‌كند.

لودمیلا نام زنى بود كه كنار او كار مى‌كرد، زنی از اهالى رومانى؛ ميانه سال و سفيد چهره و كم حرف. لودمیلا شيشه‌هايى را كه ركسى برچسب می زد، در جعبه مى‌گذاشت. هميشه پشت به او كار مى‌كرد و ركسى جرات نمى‌كرد دوكلمه با او حرف بزند؛ مگر وقت ناهار كه لودميلا دور از او مى‌نشست و با شوهرش كه به نظر مى‌رسيد جوان‌تر از خودش باشد به زبانى گفتگو مى‌كرد كه ركسى نمى‌فهميد.

هفته‌ها و ماه‌هاى اول محو كار، دقت و درست انجام دادن كار بود. به نظرش مى‌آمد در فضاى ديگرى سير مى‌كند. شيشه‌ها كه مثل آدم‌هاى ماشينى پشت سرهم از راه مى‌رسيدند؛ ابتدا مثل جن‌هاى كوچكى بودند كه مى‌خواستند از زير دست او بگريزند و گاه مى‌گريختند. اما بتدريج دستش و فكرش سرعت عمل يافتند و توانست همه آن جن‌هاى كوچك را مهار خود كند. كم‌كمك فكر را از مسير كار خارج كرد و فقط با دستانش كار كرد. فكر را گذاشت كه رها باشد. از كارخانه بيرون برود، به خانه برود، به خيابان، به گذشته. و گاه آنقدر دور شود كه وقتى دوباره به كارخانه برمى‌گشت، با تعجب به ركسى مى‌گفت، "ريحانه هنوز اينجايى؟"

ركسى به حيرت به فكر خود مى‌خنديد و مى‌گفت، "ريحانه؟"

"يادت رفته؟ نامت را هم فراموش كردى؟ مگر ريحانه نيستى؟"

ركسى آهى مى‌كشيد و هيچ نمى‌گفت.

هفته‌هاى اول كارش بود كه مجبور شد، مجبور هم نشد، يعنى خوب، براى جورچ ، يعنى همان مسئول تايوانى تلفظ کلمه ریحانه مشكل بود. ريحانه در اين باره با نادر حرف زد. نادر به او گفت، "خوب، نمى‌تواند كه نتواند. يعنى مى‌گويى اسممان را هم عوض كنيم؟ مرا هم نِيدر صدا مى‌زنند. خوب اين مشكل آنهاست. نه مشكل من. من همان نادر هستم."

ريحانه لبخندى به شيطنت زد و گفت، "اما ديشب كه با سام حرف مى‌زدى، خودت را نِيدر معرفى كردى."

"مجبور بودم."

"من هم مجبورم. مجبورم اسمم را عوض كنم تا تلفظ آن براى جورج آسان شود. "

بعد بى‌آن كه كسى به ‌او گفته باشد، حدس زد كه جورج نيز نام واقعى مرد تايوانى نيست. نام‌هاى زيادى از اهالى اين سرزمين‌ها به گوشش خورده بود. شباهتى به جورج و امثال آن نداشتند.

آن شب تا ديروقت با نادر در باره نامى كه بايد روى خود بگذارد، بحث كرد. نادر زير بار نمى‌رفت و فقط اورا مسخره كرد. وقتى ديد ريحانه همچنان يك دنده روى تصميم خود ايستاده است، گفت، "به من ربطى ندارد. نام، نام توست. هر كار مى‌خواهى با آن بكن."

ريحانه دليل آورد كه اگر اين كار را نكنم، ممكن است بيكارم كنند. خوب، برايشان كه اشكالى ندارد. يكى را استخدام مى‌كنند كه تلفظ نامش برایشان راحت تر باشد."

و بعد در رختخواب، آنقدر بيدار ماند، تا نام دلخواه خود را پيدا كرد. به نام‌هاى بسيارى فکر کرد. به نام‌هايى كه در اين كشور شنيده بود و يا در كتاب‌ها خوانده بود؛ اليزا، سو، اَن. از نام اَن خنده‌اش گرفت. نه اين يكى را انتخاب نمى‌كرد. نام‌هايى مثل نانسى، مارگارت، آرلين و آنا. آنا را دوست داشت. او را ياد كتاب آنا كارنينا مى‌انداخت. بعد خود را با نام آنا در نظر مجسم كرد. آنا... آهنگ قشنگى داشت. اما به او نمى‌آمد. چقدر نام‌ها بيگانه مى‌نمودند. ساعت از دو نيمه شب گذشته بود، هنوز نام مورد نظر خود را پيدا نكرده بود. به پدر و مادرش فكر كرد. چرا او را ريحانه ناميده بودند. اسم قشنگى بود. از آن زمان كه دختر كوچكى بود، به هركس نام خود را گفته بود، شنيده بود كه چه اسم قشنگى! و يقين كرده بود كه قشنگ است. و حالا در اين كشور، ازهمان ابتداى ورود، دچار مشگل شده بود. در خواب و بيدارى نام ركسانا از ذهنش گذشت. نام يكى از هم‌كلاسهايش در سال آخر دبيرستان بود. دخترى كه از آذربايجان شوروى آمده بود. چشمان سبز و موهاى بلوطى خوش رنگى داشت. ركسانا پيانو مى‌نواخت. در جشن آخر سال دبيرستان پيانو زد. آن نغمه‌ها در دل و جان ريحانه آتش افروخت. ريحانه با او دوست شد. چند بار به خانه‌اش رفت و هربار به نغمه‌هاى پيانويش گوش كرد. ركسانا سال بعد در اثر سرطان خون درگذشت. و حالا سال‌ها از آن زمان مى‌گذشت. و ركسانا هنوز با آن نغمه‌هاى دل‌انگيز و آهنگ زيباى نامش در خاطر ريحانه باقى بود. باخود عهد كرد، اگر صاحب دخترى شد، او را ركسانا بنامد. اما ركساناى او هيچ وقت به دنيا نيامد.

نام خود را يافته بود. صبح وقتى از خواب بيدارشد، اولين چيزى كه به نادر گفت همين بود.

"نامى را كه مى‌خواستم، پیدا کرد؛ ركسانا."

نادر كه آماده بيرون رفتن از خانه بود، گفت، "خود دانى."

به سراغ پسرش رفت كه در رختخواب بود. بيدارش كرد كه به مدرسه برود. پسر كلاس هشت بود وشب‌ها مجبور بود تا ساعت‌ها بيدار بماند و كار كند، تا بتواند انگليسى خود را به سطح كلاس برساند. نادر او را در درس كمك مى‌كرد. او نيز گهگاه معانى كلمات را برايش از ديكشنرى بيرون مى‌آورد. به اين اميد كه خودش هم گنجينه لغاتش را زياد مى‌كند. اما اگر چند روز بعد به همان كلمه در جايى برمى‌خورد، به ندرت معنايش را به ياد مى‌آورد. از تغيير نام خود با پيمان هيچ نگفت. گرچه به خود قبولاند كه براى حفظ كارش مجبور به تغيير نام شده است، اما نوعى شرم در وجودش بود كه نمى‌خواست از آن با كسى حرف بزند. به خود گفت، "فقط در كارخانه."

و حالا پس از شش سال و پنج ماه و سه روز، با آن كه نام ركسى فقط در كارخانه بر زبان رانده مى‌شد، اما خود ريحانه به تدريج از ريحانه به ركسى تغيير ماهيت داده بود. گويى از جسمى به جسم ديگر حلول كرده بود. وقتى در خانه پيمان و نادر او را ريحانه صدا مى‌كردند، نام به نظرش بيگانه مى‌آمد. سال‌ها پيش اين نام زيباترين نامى بود كه شنيده بود. اما حال، از اين نام تهى شده بود. روزى هشت ساعت از شبانه‌روزش را ركسى بود. و بقيه ساعات روز...

از وقتى نادر پيتزايى باز كرد و پيمان به دانشگاهى در شهرى ديگر رفت، كسى در خانه نبود تا ريحانه را صدا بزند. و حالا...

لباس كارش را پوشيد و داشت به طرف جايگاه هميشگى خود مى‌رفت كه حس كرد، كارخانه در سكوت آزاردهنده‌اى نفس مى‌كشد. كارگران، بى ‌لبخندى به او نگاه كردند. همه در بهتى ناگفتنى چشم به ديگرى دوخته بودند. جورج نامه‌اى به دستش داد. ركسى بلافاصله نامه را خواند و مفهموم اخراج و بستن كارخانه را درك كرد. نگاهى به پهلو دستى خود كه مرد جوانى از اهالى بنگلادش بود و نام ذوالفقارش را به ذول تبديل كرده بود، انداخت. او نيز با لبخندى غم زده جوابش را داد. انگار مى‌گفت، فدا شديم، همه فدا شديم.

ركسى بى‌اختيار گفت، "پس دستگاه خود كار چه مى‌شود؟"

اگر خبر ورود دستگاه خودكار را شنيده بود، آنقدريكه نمى‌خورد كه خبر بستن كارخانه را. گويى كه خبر مرگ عزيزى را به او داده باشند.

سرپرست كارخانه كه مرد كانادايى عظيم‌الجثه‌اى بود، وارد محوطه شد. همه او را مستر اسميت صدا مى‌زدند. مستراسمبت كارگران را در محوطه باز كارخانه جمع كرد و نطق مفصلى ايراد كرد كه ركسى چند جمله اول آن را درك كرد و به بقيه سخنان او نه گوش كرد و نه توانست گوش كند. مرگ كارخانه مثل غمى سنگين بردلش نشسته بود. تعجب كرد كه چرا هيچ كس گريه نمى‌كند و هاى و هوى به راه نمى‌اندازد. برعكس، بر چهره همه سكوتى بى‌تفاوت نشسته بود. اما وقتى مستر اسميت چيزى گفت، ( لابد خنده دار) صداى شليك خنده كارگران در محوطه پيچيد. ركسى بيشتر تعجب كرد. به خود گفت شايد رسم مردم اين سرزمين چنين باشد كه در مرگ هم خنده و مسخره بازى مى‌كنند. سريال‌هاى خنده دار تلويزيون را به ياد آورد كه مردم براى هيچ و پوچ مى‌خنديدند.

تعجب كرد كه چرا به اين چيزها فكر مى‌كند. وقتى ديد همه جمعيت به طرفى مى‌روند، ماند كه چه كند. لودميلا بازوى اورا گرفت و كشيد.

پرسيد، "كحا؟"

"جشن خداحافظى."

ركسى بازهم حيرت زده بود. جشن؟ نه، حال جشن رفتن نداشت. دلش مى‌خواست كنجى بنشيند و هاى هاى گريه كند. وبعد فكر اين كه مجبور نيست تمام روز پشت آن ماشين بايستد و كار برچسب زدن را انجام دهد، انگار نفسى كه شش سال و پنج ماه وسه روز در سينه‌اش مانده بود، رها شد. ياد پارك زيياى معهودش افتاد. صبح كه از كنار آن گذشت چه وقار و چه شكوهى داشت. لباس كار را از تن كند. نامه اخراج را در كيف گذاشت و از كارخانه بيرون آمد. فضاى كارخانه، ماشين آلات خاموش، مثل اجساد مردگان در حال پوسيدن بودند. از هم اكنون بوى تعفن مى‌دادند.

منتظر اتوبوس شد كه در اين وقت روز دير به دير مى‌آمد. آسمان آبى، مثل چترى بر بالاى سرش گسترده بود. چيزى سرد در درون ركسى، درست زير قلبش نشسته بود. از لحظه‌اى كه حس كرد پيوندش با كارخانه قطع شده است، آن را زير قلب خود حس كرد. چند بار دست روى آن گذاشت و فشار داد. فكرى كم‌رنگ از ذهنش گذشت، "نكند سكته كنم." در هواى آزاد نفس بلند كشيد. اتوبوس را ديد كه از دور دست مى‌آيد. به شوق رسيدن به پارك لبخند زد. اما از سرمايى كه زير قلبش بود كاسته نشد.

اتوبوس به ايستگاه رسيد. يكى دونفرى پياده و چند نفرى سوار شدند. ركسى روى صندلى چهارنفره وپشت راننده نشست. اتوبوس به راه افتاد. ركسى گيج و ماتم زده بود. چشم به بيرون دوخت. بعد روبروى خود، درست روى صندلى مقابل، کنار در ورودی، زنى ديد. به ياد نياورد كه زن كجا سوار اتوبوس شد. اول به چشمان خود شك كرد. چند بار پلك زد. شايد آنچه مى‌دید، فقط خيال بود. اما نه خيال نبود، نه خطاى چشمى. زنى بود، درست به قد وقواره و شكل و شمايل خود او. گويى تصوير خود را در آينه مى‌ديد. حتى خواست بلند شود و اورا با دستان خود لمس كند، كه نكرد. يعنى جرات اين كار را نداشت. محو تماشاى زن و غرق در بهت خويش، اتوبوس به ايستگاه مقابل پارك رسيد. زن پياده شد. ركسى هم بى اختيار به دنبال زن پياده شد. زن روى نيمكتى زير درختان پارك نشست. ركسى نيز او را دنبال كرد و دركنار او نشست. چند بار زبان باز كرد كه با او حرف بزند، اما حرف مثل باد هوا بود، به زبان نمى‌آمد.

زن مثل جسدى ساكت بود. نگاهش به نقطه نامعلومى خيره بود. كتابى روى دستش باز بود. همان كتابى كه ركسى مى‌خواند؛ از يك نويسنده جديد.

پارك، درختان و محوطه باز بين درختان در سكوت پيش از ظهر بهار و در هوايى آرام و بى‌باد كه به ندرت در اين شهر بادخيز اتفاق مى‌افتاد، سر در جيب تفكر فرو برده بودند. ركسى حس كرد خوابش مى‌آيد. چقدر دلش مى‌خواست مى توانست زير سايه درختان دراز بكشد و چند ساعتى بخوابد. به اين خواب نياز داشت. شش سال و پنج ماه و سه روز بود كه هر صبح مثل ماشين كوكى از خواب بيدار مى‌شد. در تاريك روشن صبح براى پيمان و نادر صبحانه حاضر مى‌كرد. ساندويجش را آماده مى‌كرد. گاه حتى شام شب را هم مى‌پخت. نادر در رختخواب بود كه او مى‌رفت. سه چهار سالى مى‌شد كه ديگر نادر را چندان نمى‌ديد. اگر هم مى‌ديد، نادر خواب بود. گاهى در ميهمانى‌ها و خانه دوستان و يا خانه خودشان، اگر دوستى به ديدنشان مى‌آمد. و يا عيد نوروز كه فقط به چند ساعت محدود مى‌شد. مغازه پيزايى نادر را خورده بود و فقط سهم خوابش به خانه مى‌رسيد.

ركسى فكر كرد. فكر كه نه. از وقتى زن هم‌زاد خود را ديد، (اين نامى بود كه خود به زن داد.) ديگر فكر مشخصى با او نبود. فكرها در توده متراكمى از ابر، كم رنگ و كم رنگ‌تر مى‌شدند. فقط خيالى محو در او بود كه كاش مى توانست زير درختان دراز بكشد و بخوابد. گرچه خانه‌اش را داشت. آپارتمانى در طبقه بيست و پنجم يك ساختمان سى و شش طبقه، در كنار يكى از شاه‌راه‌هاى بزرگ كه وسائط نقليه چون رودخانه‌اى خروشان هميشه از آن گذر مى‌كردند. اما ركسى هيچ ميلى به خانه رفتن نداشت. خانه ديگر در تمام ساعات شب و روز از آن او بود. اين فكر دوباره مثل فكر مرگ عزيزى دل او را فشرد و سرما را زير قلب خود حس كرد. در همان لحظه كه تصميم به خوابيدن زير درختان چنان در او قوى شد كه از جاى بلند شد. ديد كه زن هم‌زادش جلوتر از او راه افتاد و رفت زير سايه درخت تنومندى، كتاب و كيف خود را زير سر گذاشت و خوابيد. ركسى فکر کرد، "بازهم من باختم. "

ديگر ميل به خواب نداشت. فقط مى‌خواست بداند زن تا كى‌ مى‌خوابد. و وقتى بيدار شد، با او به گفتگو بنشيند و بگويد، من، يعنى ركسى در اين لحظه، و يادش آمد كه نام واقعى‌اش ريحانه است. اما مدت‌ها بود كه اين نام را از ياد برده بود. اصلا به ياد نياورد كه كى اين نام را شنيده است. در واقع مدت‌ها بود كه ديگر كمتر كسى او را ريحانه صدا مى‌زد. خودش هم باورش شده بود كه ركسى شده است.

آرى مى‌خواست با زن درد دل كند. مدت‌ها بود كه با كسى درد دل نكرده بود و حالا كه درد مرگ عزيزى را با خود داشت، بايد از آن حرف مى‌زد. پس به انتظار نشست. كم كمك حس كرد چيزى به رنگ شادى در دلش سرريز مى‌كند. شادى رهايى بود. شادى غرق شدن در سبزى سرشارى كه اطراف او را گرفته بود و آسمان كه رنگ آبى زلالى داشت. پرندگان كه صدايشان خاموشى درخت‌ها را آشفته نمى‌كرد. اين شادى، شادى موذى و آزاردهنده‌اى بود. آدمى در مرگ عزيزى نمى‌تواند شاد باشد. اما ركسى شاد بود. و منتظر بود كه هم‌زادش از خواب بيدار شود.

نشست. تا كى؟ ندانست. ديد كه بهار با تابستان و تابستان با پاييز جا عوض كرد. برگ درختان زرد، نارنجى، و قرمز شدند. از شاخه‌ها فروريختند و هم‌زاد ركسى همچنان زير درختان خوابيده بود. شايدهم به خواب ابدى فرو رفته بود. ركسى وقتى به خود آمد كه زن تماما زير برگ‌هاى خشك مدفون شده بود.

بلند شد و به خانه رفت. خانه مثل همه روزهاى ديگر كه او ساعت شش و نيم از كارخانه برمى‌گشت، ساكت بود. نادر در پيتزايى مشغول پخت وسفارش گرفتن پيتزا بود و پيمان هم درشهرى ديگر، با دروس دانشگاهى كلنجار مى‌رفت. او بايد براى خود غذا مى‌پخت. تلويزيون تماشا مى‌كرد. به سريال‌هايى كه اصلا خنده دار نبود، مى‌خنديد. آگهى‌هاى تجارتى را براى هزارمين و ده هزارمين بار نگاه مى‌كرد و فحش مى‌داد. چُرت مى‌زد و روزنامه‌هاى ايرانى را مى‌خواند. به يكى دو دوست تلفن مى‌زد و حرف‌هاى تكرارى را تكرار مى‌كرد. و بعد شب مى‌شد. مى‌خوابيد. نزديكى‌هاى صبح حضور نادر را حس مى‌كرد. تنش گاه بوى هم‌خوابگى مى‌داد. بلند مى‌شد. به اتاق پيمان مى‌رفت كه حالا خالى بود. روى تخت او مى‌خوابيد. در حالى بين خواب و بيدارى، هنوز بوى هم‌خوابگى را حس مى‌كرد. مى‌خواست عق بزند. به خواب مى‌رفت. خواب‌هاى پريشان مى‌ديد. جورج را خواب مى‌ديد كه با لودميلا عشق‌بازى مى‌كرد. و شوهر لودميلا را در خواب مى‌ديد كه به خانه‌شان آمده و مى‌خواهد يك دختر ايرانى سفارش بدهد. بيدار مى‌شد. به ياد ايران مى‌افتاد. هرچه فكر مى‌كرد، نام كوچه‌اى را كه دختر دايى‌اش نسترن زندگى مى‌كرد به ياد نمى‌آورد. دوباره به خواب مى رفت. خواب دستگاه خودكار را مى‌ديد كه در اتاق نشيمن كار گذاشته بودند و او از آن مى‌ترسيد. نادر با آن ور مى‌رفت و مى‌خواست با آن پيتزا درست كند. به صداى ساعت از خواب بيدار مى‌شد. صبحانه نخورده از خانه بيرون مى‌رفت.

نفس عميقى كشيد. چقدر خوب بود كه فردا مجبور نبود به سر كار برود. و بعد دوباره غم، غم از دست دادن عزيزى بر دلش چنگ انداخت. اما گريه نكرد. به نادر تلفن زد و خبر بستن كارخانه را به او داد. نادر پرسيد، "پس دستگاه خود كار چى شد؟ مگر سفارش نداده بودند؟"

"من چه مى‌دانم."

"پس فقط با كابوسش روح مرا و خودت را سوهان مى‌زدى."

"تقصير من نبود."

گوشى را گذاشت. زندگى عجيب خالى شده بود. آن كه مرده بود، روزها و شب‌هاى خالى براى ركسى به جاى گذاشته بود.

روى راحتی دراز كشيد. ياد هم‌زادش افتاد. در دل گفت، "خوشا به حالش، چه شهامتى داشت. آن‌قدر زير درختان ماند، تا برگ‌ها او را مدفون كردند و من..."

سعى كرد به آينده فكر نكند. اما آينده مثل همان ماشين خودكار بود. كه بود و نبود. قرار بود بيايد. هم مى‌آمد و هم نمى‌آمد. روز، پشت روز و شب، پشت شب آمد. يازده سال و هفت ماه و هشت روز گذشت.

بعد ركسى كه حالا دوباره ريحانه شده بود و نام ركسى در خاطره‌اش گم شده بود. در بيمارستانى در اين شهر در گذشت. شوهر، پسر و عروسش كه پس از شش سال ازدواج هنوز نمى‌خواست بچه‌دار شود، در كنارش بودند. هيچ نمى‌دانستند در درون او چه مى‌گذرد. فقط مى‌ديدند كه لبخندى بر چهره‌اش نشسته است. دستانش گاهى به سوى نامعلوم دراز مى‌شود. ريحانه در همان پارك معهودش بود. پاركى كه شش سال و پنج ماه و سه روز از كنارش گذشت و هرروز آرزو كرد كه ساعتى در سايه درختان و آن محوطه باز بنشيند و به صداى پرندگان گوش كند. ريحانه حال زير درختان روى تكه چمن سبزى دراز كشيده بود و منتظر بود كه برگ درختان رنگ عوض كنند و با باد مختصرى بر او ببارند. ريحانه هم‌زاد خود را ديد. به روى او لبخند زد و سلام كرد. سلامش راپيمان شنيد وگفت، "بابا ريحانه سلام مى‌كند."

"به كى؟ به من؟"

هم‌زاد گفت، "به تو نه. به من."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 21:56  توسط   | 

زاغكي روي درختي نشسته بود و چيزبرگر ميخورد روباهي امد و گفت : اي ول چه سري چه دمي عجب تريپ خفني مشكي رنگ عشقه يه اواز بخون حال كنيم . زاغك ساندويچ رو زد زير بغل و گفت : برو داداش ماخودمون كلاس دوميم .
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط رامین  | 

نانوا هم جوش شیرین می زند

.......

......

.....

....

...

..

.

بیچاره فرهاد!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 21:49  توسط سینا  | 

از چارلی چاپلین پرسیدند:خوشبختی چیست؟

پاسخ داد:فاصله ی این بد بختی تا بد بختیه بعدی خوشبختیست!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:54  توسط رامین  | 

گفتي دوست‌ات دارم و رفتي . من حيرت كردم . از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق . با خود گفتم هرگز دوست‌ات نخواهم داشت . گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم . و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود .

جاي خلوتي بود . وسط نيستي . گفتي : هستم ، نگريستم ، اما چيزي نبود . گفتم : نيستي . باز گفتي : هستم . بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه نيستي ، اينجا جز من كسي نيست . بعد انگار گرماي تو در دل ام ريخت . من داغ شدم ، گر گرفتم تا گيج شدم . بعد لبخندي زدي و من تسليم شدم . گفتم : هستي ، تو هستي ! اين من هستم كه نيستم . گفتي : غلطي . و اين هنوز پيش از قصه‌ي دست هاي تو بود .

وقتي رفتي اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهاي هجر باران شوق مي‌باريد و اين تكه گوشت افتاده در قفس قفسه‌ي سينه‌ام را آتش مي‌زد . و من ذوب مي‌شدم و پروانه‌ها نه ، فرشته‌ها حيرت مي‌كردند و اين وقتي بود كه هنوز دست‌هايت انگشتانم را نبوييده بودند .

يك شب كه ماه بدر بود و چشم‌هايم را گشوده بودم تا با اشتياق به هر چه كه دل‌اش مي‌خواهد خيره شود ، تو شرم نكردي و ناگهان با انگشتان دست‌هايت هجوم آوردي تا دست‌هايم را فتح كردي . انگشتان‌ات بر شانه‌ي انگشتان‌ام تكيه زدند و در آغوش آن‌ها غنودند . تو ترانه‌ي عاشقانه مي‌سرودي ، من اما همه ترس شده بودم . چيزي درون‌ام فرياد مي‌كشيد . چيزي شعله ور مي‌شد . شراره‌هاي عشق مي‌سوزاند و خاكستر مي‌كرد و همه از انگشتان تو بود . من نيست شده بودم . گفتي : حال چگونه است ؟ گفتم : تو همه آب ، من همه عطش . تو همه ناز ، من همه نياز . تو همه چشمه ،‌ من همه تشنگي . گفتي : تو هم‌چنان غلطي . و اين هنوز پيش از قصه‌ي نگاه تو بود .

فرشته‌اي پر كشيد تا نزديك‌تر آيد و در شهود با ماه انباز شود . من به خاك افتادم . ناخن‌هايم را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي . گفتي :‌ برخيز ! گفتم : نتوانم . بعد ناگهان چشم‌هايت تابيدند و من تاب از كف دادم . مرا طاقت نگريستن نبود . اما توان گريستن بود . بعد تو اشك‌هايم را از گونه‌هايم ستردي . فرشته پيش‌تر آمده بود. من گويي در چيزي فرو مي‌رفتم . گفتم :‌ اين چيست ؟‌ گفتي : اندوه ! اندوه ! بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه كردي .فرشته از حسادت لرزيد و بال‌هايش از حسادت من لرزيد و بال‌هايش از التهاب عشق من سوخت . گفتي : حال چگونه است ؟ ديگر حالي نبود . عاشقي نبود . عشقي نبود . فرشته‌اي نبود . هر چه بود تو بودي . بعد تو لبخند زدي و گفتي :‌

چنين كنند با عاشقان .


این کتاب رو مصطفی مستور نوشته،

مجموعه‌اي از چند داستان كوتاه راجع به عشق ، زندگي ، مرگ و …

اين قسمت پيش درآمد داستان اول ( چند روايت معتبر درباره‌ي عشق ) اين كتابه .

پیشنهاد میکنم حتما بخونین.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:37  توسط شاهین  | 

سلام علیکم....!من اپ اولمه.خداییش نمی دونستم چی بگم.خودم که عشقه لاتم و مرام و این حرفا.حسش اومد از این تیریپا بنویسم.اشکال که نداره؟

                                                     بسم الله......با اجازه

تولد آغاز مرگ است
خدايا چشمان گريانم را منتظر مگذار
رفاقت قصه تلخيست که از نامش گريزانم
لعنت بر نگاه بد رفيق

دو چيز صدا ندارد ننگ ثروتمند مرگ فقير

بيستون را عشق کند شهرتش فرهاد برد
به درويشي قناعت کن که سلطاني خطر دارد!
الحسود لايسود
نازم به ناز کسي که ننازد به ناز خويش
ما را به ناز ناز فروشان نيازي نيست
سر اغازي که هوا تر باشد خيس يادت هستم
زندگي نگه دار مي خوام پياده شم خسته شدم از بي وفاويي روزگار

در اين دنيا که مردانش عصا از کور مي دزديدند
من از نا باوري محبت جستجو مي کردم
زندگي دو نيمه است نيمه اول در انتظار نيمه دوم نيمه دوم در حسرت نيمه اول
سالار تمام عاشقا ن
سلطان غم مادر
زندگانيم بر خلاف ارزوهايم گذشت

دنبالم نیا اسیر میشی
رو باك كاميونا كه ديدم زياد مينويسن : شكمو !!! يا بخور نوش جان !!! يا الهي كوفتت بشه

من ميروم............ ......... ......... ..تو هم بيا
زيبا رويان بي وفايند
داداش مرگ من يواش

بوق نزن ژيان............ ......... ..ميخورمت

در قمار زندگي عاقبت ما باختيم
بسکه تکخال محبت بر زمين انداختيم

در بيابانها اگر صد سال سرگردان شوم
به از انكه در وطن محتاج نامردان شوم

خوشگلي بانمکي يک رخ زيبا داري

بي جهت نيست که در کنج دلم جا داري

کوه رنج مادر
سلطان غم پدر
عشق تو مرا چو سوزني زرين كرد
هركه مرا ديد تورا نفرين كرد

تو هم خوشگلي
بر چشم بد لعنت

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

سر بشکند
دست بشکند
پا بشکندها؟
دل نشکند

يادگار پدر
كوچولو كجا ميري ؟

مادران زيبا ترين آهنگه عشقند!


بيادگار نوشتم خطي به دلتنگي
به روزگار نديدم رفيق يكرنگي

به تو ديگر نتوان کرد سلام
به تو ديگر نتوان بست اميد
به تو ديگر نتوان انديشيد
که تو ديگر گل ناز همه اي.

يا ضامن اهو
امان ازاين هياهو
در اين درگه که گه گه کَه کُه و کُه کَه شود ناگه
مشو غره به امروزت که از فردا ناي اگه.......

اي صوفي برو لقمه خود گاز بزن
کم پشت سر خلق خدا ساز بزن
 
دوست دارم میدونی؟؟؟؟؟؟
 
برای صدایی که یاری می طلبید... وطنینش هنوز در گوش زمان جاری ست
سلاخی زار می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود....
 
به حرمت اشك مادر توبه كردم
داني كه چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطي صفتي طاقت اسرار نداري

-بوق نزن شاگردم خوابه -

از عشق تو ليلي...........رفتم زير تريلي(واسه گريسكاري)

-گشتم نبود ............نگرد نيست

--سر پاييني برنده سر بالايي شرمنده

يا زهرا يا هيچ كس/ بي تو هرگز با تو بابام نمي زاره

زیبا ترین بهار پایان انتظار

6 - اگه مي توني اين تابلو رو بخوني يعني فاصلت خيلي كمه فاصله رو رعايت كن
 عادت کن عادت نکني

دييوونتم رواني
 بر در ديوار قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من بي سوادم

احتياط كن التماس نكن.

حسني به مكتب نميرفت باباش گذاشت كمك شوفري

بيمه دعاي مادر
ميروم سوي وطن

کسانيکه بد را پسنديده اند
ندانم ز خوبي چه بد ديده اند؟

" از پي شبهاي بي فردا دويدن "

يدالله فوق ايديهم

گذشته تلخ
آينده نامعلوم  اه

راستي پشت يه ميني بوس نمره ابادان نوشته بود :

ولک قطار نديدي

الهي هر كي بخلوه ، چشاش بابا قوري بشه
كچل بشه ، قوزي بشه ، خمارو با فوري بشه

اينم پشت يه تراكتور نوشته بود :
كي به كيه ؟ منم پرايدم

بالاي در باك يه ميني بوس نوشته بود: بخور به حساب من!
عفت از ناموس مردم كن اگر با غيرتي
تا كنند عفت از ناموس تو با غيرتان
پشت يك كاميون نوشته بود
بوق نزنيد رانده خواب است

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري
بر هذر باش كه ما هم از كوچه معشوقه تو مي گذريم
دست علي به همرات
دلم دادم بري باهاش حال كني
نكه بري جيگركي بازكني!!

بر دريچه قلبم نوشتم..ورود عشق ممنوع.
اما عشق دنده عقب وارد شد!
هلاكتم چلو كباب


من که فقط از اخرش خوشم اومد....ایشالله که مفید باشه...اقا شما کامیون و بخر/ پشتش با مندیگه چی می خوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:26  توسط   | 

آيا ميدانستيد که: در انگلستان باستان روابط جنسي بدون اجازه پادشاه قدغن بوده است. کساني که تصميم به بچه دار شدن داشتند بايد درخواست رسمي خود را به دولت پادشاهي عرضه ميداشتند و به آنها لوحي داده ميشده که هنگام برقراري روابط جنسي بر در خانه خود آويزان کنند که بر روي آن اين جمله حک شده بوده است:

Fornication Under Consent of the King (F.U.C.K)
( زنا ! بر حسب اجازه از پادشاه)

 

آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند:
اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده.
اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده.
اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده

 

آيا ميدانستيد که: در زمان جنگهاي باستاني هنگامي که سپاهيان بدون تلفات از جنگ بر ميگشته اند پلاکاردي حمل ميکردند که روي آن نوشته بود:
تعداد تلفات 0(0 killed)
ريشه OK از اين اصطلاح است.

 

آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟

 

آيا مي‌دانستيد که:: 111،111،111 × 111،111،111 = 12،345،678،987،654،321

 

آيا ميدانستيد که: قويترين ماهيچه بدن، ماهيچه زبان است؟

 

آيا ميدانستيد که: مراکز چشايي  پروانه روي پاهايش قرار دارد؟

 

آيا ميدانستيد که: سوسکها تا 9 روز پس از، از دست دادن سرشان قادر به زنده ماندن هستند و تنها به اين دليل مي ميرند که نميتوانند چيزي بخورند؟

 

آيا ميدانستيد که: انسان و دلفين تنها موجوداتي هستند که براي لذت بردن رابطه جنسي برقرار ميکنند؟

 

آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟

 

آيا ميدانستيد که: اديسون از تاريکي مي ترسيده است ؟

 

آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد آرنج خود را ليس بزنيد؟

 

آيا ميدانستيد که: پشه ها دندان دارند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:15  توسط محمد  | 

بقیه هم تو ادامه مطلب... حتما ببینین ها....

آخی یادشون به خیر. چه دورانی بود. اگه خوشت اومده، اگه واستون خاطراتی زنده شده، اگه بازم دوست دارید یاد بچگی تون بیفتید، بگید شما ما میذاریم رو چشمیا تو وبلاگ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:18  توسط فروزان  | 

اینجا كفش آسفالته ....یه پاسگاهم هست كه قانونه اساسی هم توش می شه پایمال شه
(هیچكس)
وقتشه خودمو جدا كنم از تن لشم.....من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
(بابك تیغه)
به طرز دقیقی شروع كردم رپ كردن....حتی بزرگانتون هم گردن خم كردند
(ابلیس)
همیشه تو آینه به تصویره خودم می بازم....چون آینده رو ندیدم تا به خودم بنازم
(پیشرو)
چند وقتی رفته بودم فضا اما برگشتم...هنوزم تو این بازی به من می گن سر لشكر
(زد بازی)
اما اگه دیدی كسی رو با كلمات كشتن..... بدون واسه من یا یكی از رفیقام بوده دشمن
(دبل اف)

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:36  توسط رامین  | 

 

 

 

 

چند وقت پیش در  حال وبگردی بودم که به این مقاله جالب برخوردم فکر کنم برای شما هم جالب باشه پس حتما ببینید:

توليد ژيان از دهه 30 اغاز و با گذشت زمان تغييراتي در شکل ظاهري و قسمتهاي فني ان ايجاد شد که باعث ادامه روند توليد ان و عرضه در مدلهاي گوناگون گشت.
از مدلهاي ان ميتوان dyane ، 2CV ، Ami ، Mehari و SM را نام برد که مدل مورد بحث ما و موجود در کشورمان Dyane است که در دهه 70 ميلادي توليد شد
 

مشخصات فني :


حجم موتور اين ماشين 602 سي سي هواخنک ، شامل 2 سيلندر و 4 زمانه مي باشد که قدرتي معادل 35 اسب بخار در دور موتور 5750 و بيشترين سرعت 118 کيلومتر در ساعت ، را داراست.
وزن ان هم معادل 570 کيلوگرم است و حدود 30 ليتر سوخت را هم ميتواند حمل کند.
مصرف بنزين حدود 5 ليتر در 100 کيلومتر است.
4 دنده در جلو و يکي عقب
ديفرانسيل جلو است و ترمز دستي هم بر روي چرخهاي جلو قرار دارد.


اما تعليقي که در ژيان استفاده شده واقعا نسبت به اون زمان بينظيره.
ساسپنشن اون بصورت دوتا استوانه است که در زير ماشين قرار داره ، يه جور کمک فنر که در طول خودرو قرار ميگيره و هر كدوم از ميله ها به يكي از چرخ ها متصل ميشه.
ضربه گيرهم يك واحد مجزاست.
جالبه بدونيد که يک مهره در ان وجود داره که با شل و سفت کردنش (بصورت دستي) ميشه ارتفاع ماشين رو هم تنظيم کرد به اين نوع سيستم تعليق هيدرونيوماتيک ميگن.
بخاطر استفاده از همين سيستم تعليق هست که توي دست اندازها اينقدر نرمه و مشکلي نداره ، مثل نوش زانتيا ، بيخود نيست به زانتيا ميگن ژيان تحت ويندوز

داراي ترمزهايي بصورت کاسه اي حتي در جلو است و عجيب اينست که لنت و طبق هاي اون در کاپوت هست نه پشت چرخ و روي پلوس ها قرار داره.

امکانات رفاهي :

بخاري اون هم از هواي گرم داخل موتور تغذيه ميشه.
يک هندل هم داره که مواقعي که ماشين روشن نشد با گردوندنش پروانه ماشين ميچرخه و ماشين رو روشن ميکنه.
چراغهاي جلو هم از داخل ارتفاعش قابل تنظيم هست توسط يک پيچي که زير داشبورد قرار داره مثل 206
سانروف تمام چرم که حتي قابليت اين رو داره که کل سقف رو جمع کنه

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:31  توسط محمد  | 

وقتي من يك كاري را دير تمام مي كنم، من كند ھستم.
وقتي رئيسم كار را طول دھد، او دقيق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندھم، من تنبل ھستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندھد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دھم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دھم.
وقتي رئيسم اين كار را بكند، او ابتكار عمل بخرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او ھمكاري مي كند.
وقتي من اشتباھي كنم، من نادان ھستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن ھستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من ھميشه مريض ھستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.
وقتي من مرخصي بخواھم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي رفت چون خيلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي دھم، رئيسم ھرگز به خاطر نمي آورد.
وقتي من كار اشتباھي انجام دھم، رئيسم ھرگز فراموش نمي كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:46  توسط نوید  | 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان  
می دهدآزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا ؟؟؟؟؟
" باغچه ی  کوچک ما سیب نداشت ."
                                                  ( مصدق)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:29  توسط سینا  | 

 
تبليغات به سبک ايراني !!    
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط محمد  | 

اما چند جمله ی خفن "ووری یردی"

الاهی دردی بِيری که شاخ خَر دَواش با

الهی دردی بگیری که شاخ خر دوایَش باشد(یعنی: بی درمان باشد)

اميدوارِم بخدا که مرگِتِ نونِم اما خواريتِ بونِم.

امیدوارم به خدا که مرگت را نبینم اما خواریت را ببینم.

اَ بلفضل حنا کِردِم دِ ای دير وَخت تنگ اُ اَفتو زردی، چينی که دل منِ سُختُنی خدا دِلتِ بَسوزنَه

ابوالفضل را صدا زدم در این تنگ غروب و آفتاب زردی چنین که دل مرا سوزاندی خدا دلت را بسوزاند.

الاهی پی نو بَری نو گيرت نيا، پی اِو بَری اِو گيرت نيا

الهی پی نان بروی نان گیرت نیاید، پی آب بروی آب گیرت نیاید.

الاهی بوگنِت بَرَ تا هَف حييات

الهی بوگندت برود تا هفت حیات(آن ور تر)

الاهی مين دلِت کُت کُت با ، بيا سر لَيََه

الهی میان دلت تکه تکه شود بیاید سر لگن.

الاهی بَدِ مَه هميشه يه چِشت خَنَّه با، يکيش گورگه

الهی بعد از من همیشه یک چشمت خنده باشد، یکیش گریه.

الاهی دِ ای دنيا سِی مونسش بايُو او دنيا مار غاشيّه.

الهی در این دنیا سگ مونسش باشد و در آن دنیا مار غاشیّه
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:58  توسط رامین  |